از خود رانده به قلم سنا فرخی
پارت شصت و ششم :
یکتا با خوش خیالی نفسی کشید و دستش را در هوا تکان داد.
- فعلا که اتفاقی نیوفتاده... من رفتم! تو هم برو به کارت برس.
یاشار با مکث سری تکان داد و حینی که سر به زیر میانداخت گفت:
- لازم نیست بمونم؟
یکتا روی پاشنه چرخید و نوچی کرد.
- نه بابا! خدافظ!
بعد پلهها را دو تا یکی بالا رفت و وارد خانه شد. تصوری از این که هستی برای چه آمده بود نداشت و اصلا آمادهی سوالات دور از ذهن نبو
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

سیتا
7داماد سرور خانم هم کج سلیقه شد وسط این هیاهو داماد سرور خانم از کجا اومد یهو 🤣😂🤣😁